
من همون بازیچه ی توام،
خوب نگاهم کن!

فاحشه شدن به از قدیسه بودن و دل به تو دادن!
مرد تپل سفید مسیحی دوست داشتنی،از لحظه ای که برای اولین بار و آخرین بار دیدمت یک سال شایدم بیشتر میگذره،سر خیابون فلسطین با محسن داشتیم قدم می زدیم که یهو اسمت اومد وسط،نمی شناختمت!.محسن که با اون موبایل داغونش شماره تو می گرفت خیلی زود جواب دادی و اومدی سر فلسطین.صورت معصوم و لطیف یه پسر تپل که وقت دست دادن با محسن حواسش بیشتر از هر مسلمونی که ادعای مسلمونی داره جمع بود که مبادا با یه دختر مسلمون که نمی دونه چه اعتقاداتی داره دست بده،محسن که باز عین بچه های شکم گنده هوس کافه سپید و سیاه کرده بود زودی اعلام کرد که بریم اما مرد تپل سفید مسیحی دوست داشتنی،کافه نادری رو بهونه کرد و صندلی نیما رو وقت سرودن آی آدمها... هنوز هم باورم نمیشه کسی این طور با عشق به صورتم نگاه کنه و شعری که محسن گفته بود رو با تنظیم آهنگ خودش برام بخونه،گاهی به محسن خیره بشه و بگه هنوز جواب بله رو نگرفتی؟ محسن...محسن...محسن! که از من فقط گوشت میخواست و برجستگی اندام و باکره گی که محض رضای خدا نمیتونستم همیشه داشته باشمش و نگرانش نباشم،من هنوز در حیرتم که با اون صورت سفید و ریش های خرمایی رنگش بتونه سرشو تکون بده و دستای تپلش قهوه تلخ نادری رو هم بزنه و از عشقی بگه،با اینکه سالها می گذره از همکاری پدرش و شهیار قنبری اما انگار اون روز،کافه نادری بوی شهیار میداد و پسر واروژان یعنی هربرت! همون مرد تپل سفید مسیحی دوست داشتنی...
پ.ن :این بارون لامسب دلم و بدجور هوایی کرد،ویراژ میدادم با این ماشین لعنتی تو خیابون واسه خودم!
از این در لعنتی که میاد تو آنچنان خرسنده که فک می کنی همین الان میاد با اون لبای قیطونیش ماچت می کنه،تصویر جالبی داره با اون موهای کوتاه یه ور به اصطلاح مذهبی،شاید میخواد بگه بابا تو خنده داری اما یحتمل نمیگه ازت خوشم اومده،شاید چون گاهی بدجوری اخم می کنم! نمی دونم چرا دوس دارم لب قیطونی صداش کنم،از این آدمهای خشک مذهبم نی ئا ولی شلواراش پارچه ایه و لباساش یه چی شبیه مانتو،نه که فکر کنی من ازش خوشم میادا نه اما وقتی یه نمه می خنده انگار یا من شبیه دلقکام یا ... هیچی بابا... ولش کن!
پ.ن : به حاجی بهروان لبخند می زنیم! چی؟!!! بله،به روح هم اعتقاد دارم حاجی.
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد
نمی توانم دیگران را در خود حل کنم،شاید درست بعد از آن ماجرا بود که تصمیم گرفتم نه در چیزی حل شوم و نه بگذارم چیزی در من حل شود! ماجرا ماجرا ماجرا... همه مان از ماجرایی رنج می بریم.هر کداممان به سهم خود از زندگی ماجرا می سازیم و خرابش می کنیم.می سازیم،خراب میکنیم و دوباره ... گهگاهی فکر می کنم آخر کدام ماجرا ؟! بیهودگی لحظه هایی که شاید روزی در انزوا رخ داده ؟! پوچی ؟! وقتی برای گرفتن و دادن یک صد تومانی ناقابل چنان دستت را سفت می چسبند که انگار میخواهند تو را بدرند،دیگر " کدام ماجرا " چه اهمیتی دارد ؟! دنیا دارد بدجوری برعکس می چرخد،این را وقتی فهمیدم که دستانم سرد بود و دستانش گرم...