
وقتی واقعی شدی نمی تونی زشت باشی و فقط آدمایی که نمی فهمنت،تو رو زشت می بینن.
روزی تو را ترک خواهم گفت
به وسـعتی که نداری،به ابـتدا و انتــهای حضورت
به این نفــس هایی که تا تو کـش می آینــد
و آهنـگ هایی که قصد سـفر به سوی تو دارند
با آن هــمه ازدحام و خــنده ای که درونش
مــی روم و مـــی آیـــم
از کنار آن همه شــهرک صنعتی که بوی درد میدهد
و بازرسی گلـــوگاه مان در مرکز
که رخصت ایســتاده سفر کردن نمی دهد
با آن همه بی وســعتی
رأس خود را چه نشــانده ای
که این هــمه ازدحام و خنده با خود سکــوت می برند؟!
که جانشــان از زبانــهای برنده بیــرون می جهد و چشمهایشان گرد؟!
مرا چه کار با تو ای شهر شهــید پرور؟!
که قول داده است آب شیرین در گلــویت را رئیس جمهور،رئیس جمهور...َت!!!
چه کار با تو ای مردم کفن پوش کاســه لیــس؟!
که حافظه ی کوتاه مدتم را مدتی ست بلعــیده اید
روزی تو را ترک خواهـم گفت
آن هنگام که امضائی با انگشت بر بی ســوادی خود مـهر می کنم...
پ.ن ۱ : به خاطر فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" ممنون بهمن قبادی.پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
پ.ن ۲ : تصمیم گرفتم باهاش باشم،حداقل تا بعد از دوره شیمی درمانی...
پ.ن ۳ : عنوان مطلب برگرفته از کتابی ست که نویسنده آن " صادق هدایت " می باشد.
رفتم به سمت سلف تا امروز هم مثل باقی روزها ناهار بخورم،طبق عادت همیشگی هدفون رو کردم توی گوشم تا صدای جیغ و سر و صدای دانشجوها اعصابم رو بهم نریزه.توی تنهایی داشتم ناهار میخوردم که دیدم واقعا از صدای موزیک سیر شدم و دیگه حتی یه نت موسیقی هم نمی تونم دووم بیارم.از گوشم بیرون کشیدمش و به ناهار خوردن ادامه دادم اما لحظه به لحظه که میگذشت صدای تیز و پر از حرف سه تا دختر که روبروم نشسته بودن بیشتر توی گوشم زنگ میزد که داشتن از خاطرات وحشتناک زندگیشون با هم حرف میزدند.چاره ای نداشتم چون گوشام بدجوری تیزن و هر چقدر هم که یواش میگفتند من میشنیدم.نمیدونم بحثشون سر چی بود اما هر سه ازدواج نکرده بودند و داشتند از ترسهاشون می گفتن،بیخیال شدم و توی عالم خودم به فکر فرو رفتم ...
توی حال خودم بودم که شنیدم یکیشون می گفت : " خیلی ترسیده بودم،اعصابم بدجوری بهم ریخته بود،بهش زنگ زدم گفتم برام بی بی چک بخره تا ببینم کار دست خودمون دادیم یا نه،که گفت من الان نمی تونم خودت برو داروخونه سرکوچه تون بخر.لباس پوشیدم که برم تا سر کوچه،توی کوچه تو حال خودم بودم و داشتم دعا دعا میکردم که خدا بهم رحم کنه و بچه دار نشده باشم. از استرس دست به دامن ائمه شده بودم که یهو یه مرد که تو یه ماشين بود پیاده شد و اومد طرفم... "
از اینجا به بعد را نشنیده گرفتم (نه اینکه نشنیدم مثلا سانسور کردم برای وبلاگ) و غرق فکر شدم،با خودم گفتم بالاخره ما دخترا خیلی شجاعیم یا خیلی ترسو؟ محتاطیم یا ساده؟
ــ بیایید برگردیم به همان فضایی که حالا خارج از آن بحث دارد توسط همان سه دختر اداره می گردد ،همان دختری که ترسیده بود و اسیر مردی در کوچه ای خالی شده بود از دوستانش سوالی پرسید بس تامل برانگیز!
: بچه ها یادتونه وقتی بچه بودیم توی مدرسه می گفتن نباید خدا رو تصور کنی؟ یادتونه میگفتن اگه برای خدا فرضی مثال بزنی و بگی خدا این جوریه یا این شکلیه میگفتن دهنت به کفر باز شده؟
یکی از دوستانش جواب داد : آره،شاید به این دلیل که ذهن ما قادر به حلاجی در این مورد نیست و امکان داره به جایی برسیم که نهایت کفر باشه.
دوست دیگر هم در تائید سری برای آن دو تکان میدهد و تصدیق می کند.
: خب آره،حرف تو درسته اما واقعا چرا نباید تصورش کرد؟
هر دو دوست ســـكوت كردند!
: من میگم خدا ساخته ی ذهن خود ماست.این مائیم که ساختیمش...
من با نگاهی گذرا به چهره ی این دختر خانوم شجاع محتاط يا ترسوي ساده ظرف غذایم را برداشتم و از سلف خارج شدم.
پ.ن ۱: نه به شــجاعت اين خانم كاري دارم و نه به تصــوراتش... اعتـــقادي ندارم!
پ.ن ۲: دیشب نه فال حافظ گرفتم و نه هـــندوانه خوردم.به جاش تا می تونســتم عشقبازی کردم با پدر. هی ناز میکشید و میگفت بیا عــکس بنداز،گفتم :نه،حـس و حالـش نیست! ناز کشید و تا می توانستم ناز کردم و به علامت نفی ســـرم رو به سـمت بالا میـبردم و هي ميگفتم : نـچ! چه لـذتی داشت نگــاه هایش!
پ.ن۳: پنجم دي ماه همان «روز مبارزه با سوانح طبیعی» تولد حاجي بهروان رو بهش تبريك ميگم و اين هديه رو كه ديروز با تدابير امنيتي فراوان فرستادم به ديارشون تقديمش ميكنم.
پ.ن۴: يه مدتي نيســتم،تقريــبا يه مرخصي يك ماهــه،دارم ميرم براي معالــجه خويشــتني كه بت شده.اگه برنگشــتم حــلالم كنيـــد...
پ.ن ۵: a rainy night in paris of chris de burgh ،موسیقی دوست داشتنی این روزهام...
رضا : وقتی زن من بودی،می شناختمت،اسمت فرشته بود...اسمت چیه؟!
فرشته : اگه اسم تو رضا بوده،اسم منم فرشته س،منم فرشته ام.
رضا : خیلی فرشته ای،خیلی!
فرشته : قرار نیست همه آدمها شکل اسمشون باشن
رضا : زن آدم با عشق آدم فرق داره،عشق هیچ وقت نمی تونه ناموس مرد بشه.اما زن آدم ناموس مرده.تو کدوم بودی؟!
فرشته : چرا شما با زنت تو خیابون دو قدم جلوتر میری اما با عشقت شونه و به شونه و غیرتی؟! اومدی منو ببینی؟! چه کار با این خود سوخته داری؟!
رضا : اما خیلی خرج این لشت میکنی؟ میخوای بهش خوش بگذره.از اون همه پول،همین آپارتمان بهت رسید؟ مگه من عشقت نبودم؟!
فرشته: چرا!
رضا : این آپارتمان دزدی می ارزید به این همه سال در به دری من؟منو تو که به حساب نمیایم.پسرم،سیامک! گفتم اگه برگردم،ببینمت،با خودم چه کارکنم؟جلوی پسرم نرم زندان.رفتم سفر اما میبینم روزگار باهات چه کار کرده!
فرشته : تحــقیـرم نکن! روزگار با من این کرد که تو روزگارم بودی اما روزگار با تو چه کار کرد؟ سیامک تو،خرده فروش همین گرگ گر گرفته شده.منو تحقیر نکن،اونـــو بکش!
رضا : تو کی وقت کردی؟ تو اون عشق! با حسام!
فرشته : یه خرده ساکت باش،ظرفیت من این رفتار تو نیست.تنها افتخارم توی زندگیم این بود که بشم زنت اما تو رو به روح و خاک اون بزرگوار،زنت،روحی! خانومت!گوش بده،باورم کن،من فقط یه لحظه از عمرم و دادم به ترس نه هوس! باقیشم که دارم تاوان میدم.به خاک روحی،به جون همین سیامک وقتی فهمیدم با من سوختی کارم شد سوزن و سرنگ.فقط حافظه ام یاری می کرد که لحظات با تو بشه باقی عمرم....
ـ راه رفتنت،نگاه کردنت،در رو به روت بازکردن،غذا جلوت گذاشتن،موقع رانندگی کنارت نشستن و یواشکی نگاه کردن! از سینما و رضا و بچه گی هات تعریف کردنت.رضا! فقط اگه مرگه کنار تو باشه،اگه در به دریه کنار تو باشه،هر چی که باشه فقط کنار تو باشه....هنوز چن تا از لباسات تو گنجه س،لباسشویی رفته و اتو کشیده شده تو نایلون،چاق و لاغرم نشدی،فقط قدیمیه.بیست سال پیش!
قسمتی از گفتگوی رضا (فرامرز قریبیان) و فرشته (لعیا زنگنه)
تماشا کنید : Casablanca
پ.ن : این پست مخاطب خاص خودش رو داره که پسورد براش فرستاده میشه!
لعنت به زوج جوانی که شبها بالای سرم شلنگ تخته می اندازند!
پ.ن: و ایضآ تمامی دکترهای دانشکده فنی که حتا نمیدانند کدام قسمت کار می کنی و سلام و علیک راه می اندازند و میخواهند چند صباحی بیشتر دید بندازند،به جز دکتر طهماسب مظاهری (رئیس سابق بانک مرکزی) که روزی با پدرم همکار بود!