خویشتن....

 

صحبت از خویشتن که می شود پای خیلی ها کوتاه می شود در زندگی ام.چنان که گویی هرگز نبوده اند از برای نابودی.تا که گودالی عمیق باشد و درونش نهان شوم.پای این خودها که می آید وسط، بدجور دلم می خواهد از خویشتن بگویم اما چه می شود کرد اگر نتوانی بمیری از برایش؟! آنجا که می خواهد از عشق بگوید که ویرانی ست و از دوستی که گمراهی ست. اصلن چرا پایش به میان آید؟! با همین دستهایی که بیگانه ای،عشقی،برادری،نه!دوستی!بر آنها بوسه زد و مقدس دانستش می نویسم.

می نویسم از خویشتنی که دیگر دست (پای) ماندن ندارد، از خویشتنی که چشمهایش،لبهایش،....،....،.... بر همگان زیبا می نمود اما دلش که زیر آواری از توهم مانده بود تا آشکار نشود را نه دیدند و نه زیبا دانستند.می نویسم از خویشتنی که خویشتن نیست،از خودی که عدم است.گفته بودم پای کسی در میان نیست و هر چه هست دستهایی ست که هم گناه کردند و هم گناهشان بود تقدس.با همین چشم هایی که می گویند نه شبیه پدر است و نه نشانی از مادر می گریم و دیگران چه خوب می خندند و خنده شان مثل روز اول مبتلایم می کند. اینجا حدیث خویشتنی است که می گویند مبتلا به بیماریست، اینجا کلمات از خودیست که فرو رفت درحصاری ازعدم ، که خدایی نبود از برای خود (دنیای مجاز) که مرا دو دست داد که خود را تقدس باشد و خویشتن را گناه، دوچشم داد که خود را صبر باشد و خویشتن را اشک، دو قلب داد که خود را مهربانی باشد و خویشتن را ظلم، دو روح داد تا یکی را خود باشد و دیگری را خویشتن اما...

در من می روید و چگونه می توان باور کرد؟! من باردار شده ام کسی را، مطابق همیشه، ناخواسته! در مقابل حسرتی که نابود می سازد دیگران را و ذهن که دیگر نمی تواند حلاجی کند این کلمات را، کنار اندوهی که عدم است و نیستی، که مرا سخت می کشد لابلای این همه درد، که روح را می گیرد از جان، تن وحالا دیگر خویشتنی نیست از برای خود.

می روم همان جایی که خریدار داشتم، به سوی عوض شدن،عوضی شدن.....

 

 

 

 

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.