برای تو و خویش 
چشمانی آرزو می
كنم 
كه چراغ
ها و نشانهها را
در ظلمات
مان 
ببیند.

گوشی 
كه صداها و شناسه
ها را
در بیهوشی
مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی  
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی
 خویش 
بیرون كشد


و بگذارد 
ار آن چیزها كه
 در بندمان كشیده است
سخن بگوییم...



یک و بیست و دو دقیقه


سبک پا قدم نهادم
به دوستی پنهان با مردی بلند قامت و
سیاه چشم همچو عقابی جوان
چنان چون که پیش از حلول پاییز به گلستانی پای نهاده باشی
آخرین رُز ها به شکوفه بودند
و ماه زلال
بر ابر های پرپشتِ خاکستری خفته بود...


آنا اخماتووا                                                    

اين آخرين مهـــــر،از آخرين پائيـــــــز

 

 

آخرين شام - حامي

 

 

پاکی یعنی تو!

 

تولدت مبارک رویای پاک

 

سلامتی همه دخترای مهربون

 

 

              gypsy - shakira 

 

ادامه نوشته

شنبه

 

چه شغل عجیبی

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم ....

 

"شمس لنگرودی"         

 

 

هفته خاکستری-فرهاد مهراد

 

 

someone like you

 

خیلی خوبه که زمان داره پیش میره و همه چیز مطابق گذشته مسیر خودش رو طی می کنه.

 

 

 

someone like you - adele 

پ.ن : شاید!

 

ادامه نوشته

همچون قلم در رنگ شو

 

نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو     از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

ماییم مست ایزدی زان باده‌های سرمدی               تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو

رفتیم سوی شاه دین با جامه‌های کاغذین             تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

در عشق جانان جان بده بی‌عشق نگشاید گره       ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو

شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او        خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو

در دوغ او افتاده‌ای خود تو ز عشقش زاده‌ای           زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو

گر کافری می‌جویدت ورمؤمنی می‌شویدت             این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو

چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او                ز دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو

هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او                 گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو

گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا         با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو

بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر       گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو

می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان            گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو

گه بر لبت لب می‌نهد گه بر کنارت می‌نهد             چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو

هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش   مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز                  شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی      باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو

خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی       کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

 

"مولانا"                       

 

ـــ این پست بهانه ای برای دلتنگی ذوست خوبم شد.

 

ماهی

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

اینگونه                         

گرم و سرخ

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید

در دل ام

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یآس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین

آه ای یقین گم شده،ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو !

من آبگیر صافی ام،اینک ! به سِحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجو

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس

احساس می کنم

در هر رگ ام

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ئی می زند جرس

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو،چون خزه به هم

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته،بازت نمی نهم!

 

 

شعر ماهی یکی از معروفترین و بهترین شعرهای " احمد شاملو " ست ؛ شعری که با دست آویز قرار دادن عشق ، به فهم و درک و کشف فضاها و مفاهیم انسانی دست می زند و انسانی را به تصویر می کشد که از تیره گی،ترس و تنهایی نجات می یابد و به یقین می رسد ، یقین زیستن و رشد و زیبا شدن در دیگری ؛ یقین عشق!

شعر " ماهی " را به جرات می توان جزو شعرهای برتر عاشقانه معاصر ایران دانست.شعری که سرود فتح و شادکامی انسانی است که از سقوط به یاس و ناامیدی نجات یافته و " یقین گمشده " اش را باز یافته و در " سِحر عشق " زندگی می کند.


خود + کشی


در آغوشم است

نزدیک تر از هر خاطره ای که تاکنون داشته ام

گـــــــــرم

چنان جای گرفته که انگار

چاره ای جز من ندارد

در آغوشم است

آهسته

آرام

بی صــدا...



پ.ن : فقط از سرمایه ای که داشتم استفاده کردم.

 

دستمالی بیاور

این سیل جاری شده از آن توست

ساق پایم جوانه زده

اجازه بده خشک شان کنم

بعد، از جنگ با من حرف بزن

این کودک پدر می خواهد ....

 

....

 

شاید حقیقت

آن دو دست جوان بود

که زیر بارش یکریز برف

مدفون شد...

 

کوتاه

 

 

 

تا دستهای تو

انزوای موج گیسوانم را طی کند

به انتهای این خیابان رسیده ام

و جادوگران شهر

ترتیب انزوایم را داده اند...

رویا

 

ابرها

بالای سرم

خیال می چینند

تا باران ببارد ...

 

مادر

 

 

پ.ن : عشق تو نمی میرد با صدای عارف  

 

مادر بزرگ تو یه روز بارونی،رفت ...

 

...

 

آفتاب بالا می آید

به ماهی که تو باشی

باید

شب بخیر گفت...

 

متــولد ماه مهـــر

 

 

دلريخــــته - شهيار قنبــــري

 

برای دخـتـــــرم " ری را " *

 

دو پاکـت سیگار نصفـه و نیمـه دارم

که روزی با معشوقه ام سر می کشیدمشان

انسان سخت و پری که صدایم را نمی شنید

به خاطرت و آن خاطره ها

هنــوز دود نکرده ام

مجوزش را لغــو کرده اند مـــبادا که چرک کنی

این زخم های کهنه اینقدرها که فکر میکنی کهنه نیست

هنوز تَر است و تکثـــیر می شود

از پس این همــه نوازش

کُـرکــهای سرت چگونه موج می گیرد

گویی میانه ی رقـصی شگفت...

تکان می خوری در بــطن این همه خاطرات

تکان ــ تکان ــ تکان

دارد دلم می ترکد زیر این هم سقف 

زیر این همه درد

میخواستم تو از مَردی باشی

که حجم کوچک دستانم

در جوهره ی وجودش پنهان بماند اما  

مَردی نبود!

مَر ــ دی نبود...

دختـــــرم ــ بمـــــان

در بهشتی که نمی دانم مجازات که بود

که از درون من برخاست

که در درون من نشست

حجم سختی از تو را به من هدیه کرد

تا نام تو را متبرک گرداند به وقت نبودنش....

 

*  "ری را " نام پرنده ایست کوچکتر از گنجشک.

 

 پ.ن : هفت شهر عشق،فرامرز اصلانی

 

حقیقت تلخ

 

 

    وقتی واقعی شدی نمی تونی زشت باشی و فقط  آدمایی که نمی فهمنت،تو رو زشت می بینن.